فخر الدين الرازي

مقدمه 64

منطق الملخص

واقع ارجاع به فهم عرف است كه مفهوم كلى را روشنتر تصور مىكنيم وكلى در عرف اعرف است . قياس أو هم اقتراني شكل أول است . صغرى : أعم نسبت به أخص هم كمتر مشروط است وهم كمتر معاند دارد . كبرى : هر چه چنين باشد ، در ذهن بيشتر مىآيد واعرف است . در تحليل سخن فخر چند نكته قابل بيان است : نكتهء أول ، استدلال فخر در اثبات كلى طبيعي وكلى عقلي بر اين مبنا استوار است كه از طريق جزئي به درك كلى مىرسيم وكلى را در پرتو جزئي مىشناسيم . نكته دوم ، مراد از كلى وجزئي در اينجا كلى وجزئي حقيقي ويا إضافي است . در باب جزئي حقيقي حكما قاعدهء « الجزئي ليس بكاسب ولا مكتسب » را بيان كرده‌اند . فخر نيز در نحوهء علم ما به امر جزئي به تفصيل سخن گفته است ودر باب كلى وجزئي إضافي سخن به قاعدهء « مفهوم أعم اعرف وبديهىتر از مفهوم أخص است » برمىگردد وفخر رازي نيز در المباحث المشرقية به تفصيل از آن سخن مىگويد ( ج 1 ، ص 11 ) وبر مبناى آن مسالهء بداهت وجود را تبيين مىشود ( ابراهيمى دينانى ، قواعد كلى فلسفي ، ج 1 ، ص 41 / 52 ) . نكته سوم ، استدلال فخر در بيان قاعده ، نشانگر اين است كه ملاك اعرفيت برخوردارى از دو امر است : اندكى شرط وقلت معاند . سرّ مطلب آن است كه اعرف بودن مفهوم به معناى برخوردارى بيشتر از وضوح وتمايز است ؛ همانگونه كه دكارت بديهي را واضح ومتمايز معنى مىكند . مراد از وضوح ، آن است كه بتوان هر آنچه هست ، به آن نسبت داد وتمايز به اين معناست كه هر آنچه نيست ، از آن سلب كرد . امرى كه بيشتر مشروط